اما شیوه اجرایی من در نمایشنامه ( امپرسیون ، جیغ بنفش ) با اجازه آقای پیام لاریان من دستی به نمایشنامه برده ام امید وارم بنده رو ببخشن . صحنه به صورتی کاملا متغیر . در هیچ یک از صحنه ها نحوه چینش صندلی ها با یکدیگر همخوان نیستند . دلیل من بر این کار این بود که ذهن شلوغ این بیمار رو با تغیییر فضا نمایان کنم . صندلی چرخ داری که من در یکی از عکس ها ی نمایش امپرسیون از آقای ابراهیمی در بوشهر دیده ام آزار دهنده بود . صندلی چرخدار در این نمایش نباید سبب راحتی کاراکتری که روی آن قرار دارد بشود بلکه باید موجب آزار روحی و جسمی کاراکتر بشود . به طوری که در نمایشنامه نشان داده شده است . کاراکتر بعد از نشستن روی صندلی باید احساس عذاب داشته باشد و به راحتی شروع به صحبت نکند . نور ها در اجرای من نقشی کلیدی دارند . ضد نور از پشت پرده ها و نشان دادن سایه ای در پشت پرده . استفاده از چهار صندلی خشن و مثلثی شکل. در مورد موسیقی باید بگویم ۵۰ درصد حق این نمایش با موسیقی و نریشن بود . پخش دیالوگ های کاراکتر اصلی از باند های صحنه . میزانسن و بازی هایی اکسپرسیونیستی و قابل باور . و چیز های دیگری که قادر به سخن گفتن در باره آنها نبودم . باید نمایش را ببینید . باز از آقای لاریان از این جسارت پوزش می طلبم . حرف های یک بی سواد در حیطه تئاتر سعید شیخی قزوین هرگونه استفاده از این نمایشنامه ملزم اجازه کتبی نویسنده می باشد ماه رمضون امسالم اومد و دل همرو دوباره قلقلک داد ... پارسال بهترین ماه رمضون عمرم بود چون تماما موفقیت و نیک روزی بود . امیدوارم امسالم به خوش یومنی پارسال بشه ... من زیاد بلد نیستم با خدا تو تنهایی حرف بزنم واسه همین دوست دارم یکی دیگه برام دعا کنه ... فقط ازش می خوام روزگارمو جوری پیش ببره که با تموم وجودم ازش ممنون باشم و فراموشش نکنم . و فقط می تونم جلوی همه دنیا داد بزنم و بگم " دوست دارم خدا " . دوست دارم هرجا که هستم به فکرش باشم... توام با ما باش خدا... شهریور ۸۸ قزوین (سعید شیخی)قزوین زندگي تنها کيفر است . اين را جنون ميگويد . رخدادي نيست که آنرا بتوان از هستي زدود با کيفر چگونه مي توان رويداد را از بين برد ؟ جز کارها که در وجودي که همواره عمل را کيفر و کيفر را عمل کند. هيچ چيز جاودانه نيست . تا اراده از خويش نگريزد و آواره نشود ، از اين زنجيره تهي راه گريزي نيست ... ! فریدرش نیچه از ۲۲ خرداد تا معلوم نیست کِی ... اینروزا مملکت ما خیلی شلوغه . دردناکه ، عجیبه ، باور نکردنیه . یه عده میکشن یه عده دیگه خاک میکنند یه عده ام میکشن و میگیرن یه عده دیگه خاک میکنند و خاک خواهند کرد . به اسم اغتشاش ، شورش ، حمایت از رای ... این جمله برای همه آشناست ... " میزان رای ملت است " ولی من فکر میکنم " میزان رای دولت است " . این وضعیت ضرر زیادی به به هنر و هنرمندان زده . تئاتر شهر خالیه . سالن خاموشه . خلاصه امیدوارم با عدالت درست بشه چون من واقعا نگرانم . *از آخرین اخبار دور خودم براتون بگم* * دهمین همایش تئاتر جوان استان قزوین تابستان امسال شروع به کار می کند . * مجموعه نمایشنامه کرشمه با نام (پرواز از قفس)به مشتیبانی حوزه هنری و سازمان بنیاد شهید به چاپ رسید.آثاری از جمله ( خوان خون )نوشته مهدی خدایی ( حقیقتی درباره مریم) نوشته محمد مهدی شهرتی ( کاف ُ میم ُ دال )نوشته حسین علیجانی و ( پرواز از قفس)نوشته محسن طارمی میباشد . * خبر بعدی اینه که نمیدونم مسئولین خبر دارن یا نه ولی کشتن زنها در قزوین تهدید جدی برای استان. تا بحال چندین زن را در این استان به قتل رسوندند . امیدوارم مسئولین این مطلبو بخونن چون امنیت در قزوین به صفر رسیده . * خبر بعدیم در مورد اینه که من با اجازه دوست عزیزم آقای پیام لاریان قراره نمایشنامه (R . E . Q )رو ببرم رو صحنه . امیدوارم شرمنده آقای لاریان نشم . * خبر بعدی که جدیدا به دستم رسیده اینه که اجرای نمایش ( عجیب ولی واقعی) به کارگردانی دوست عزیزم یاسر خاسب در کارگاه نمایش مجموعه تئاتر شهر اجرای خودشو شروع کرده ...از ۲۱/۲/۸۸ الی ۱۰/۳/۸۸ ساعت ۱۹:۳۰ . زیر آسمون خاکستری دستش تو دست من بود . بالا میرفتیم من و اون از کوهی که به رنگ سنگ بود. صدای خش خش قدم های ما روی سنگریزه های نارنجی رنگی که فقط تلاش انداختن مارا داشتند،ولی ما با جسارت بالا میرفتیم. دستهایش در دستم بود. میخواند× بلند بلند آواز میخواند. شاید خاطره ای داشت از این بالا رفتن و از آواز خواندن...ولی با همه این فکر ها دستش در دست من بود و ما بالا می رفتیم. من سکوت کرده بودم و اون بلند بلند آواز می خواند. چند لحظه بعد از بالا رفتن اون سکوت کرد،ایستاد و من هم ایستادم چون دستان من هم در دستان او بود. صدای سکوت می آمد.سکوتی سنگین از فریاد های رها شده در کوه. هی....... نفس عمیقی کشیدم و به این سکوت نگاه کردم،نه به سکوت دشت بلکه به سکوت او نگاه می کردم.چند قدمی مانده بود تا به بالای کوهی که رنگ سنگ داشت برسیمدستانش را از من جدا کرد و به سوی نوک کوه دوید..... اصلا دوست نداشتم دستانش را رها کنم، دوست دذاشتم منم بدوم....بالای کوه رسیدیم.اجتماع چندین سنگ روی هم نشان میداد که قبل از ما کسانی به اینجا آمده بودند ولی مطمئن بودم هیچکدام مثل من خوشحال نبودند.تخته سنگی آورد و روی سنگ ها قرار داد منم می خواستم سنگی روی سنگها بیاندازم و فقط توانستم سنگ کوچکی را بیاندازم سنگ بین سنگهای دیگر گم شد و انگار نه انگار من خوشحال تر از دیگران به بالای این کوه آمده ام.... روی تخته سنگها نشسته بودیم که نگاهش به نگاهم افتاد. اون کنار من نشسته بود، من درنده نگاهش میکرده و میخواستم شکارش کنم که ........ داغی لبانش را روی لبانم حس کردم......وای چه داغ بود.... اصلا دوست نداشتم این داغی را از دست بدهم ، تمام بدنم از گرمای لبانش به عطش افتاده بود تا اینکه لبانش را جدا کرد و باز دستانم را گرفت. قصد رفتن به پایین را کردیم . باز دستش در دستم بود اینبار هردو سکوت کردین تا اینکه من گفتم دوست دارم نگاهم کردو گفت منم دوست ارم گفتمنمیشنوم گفت دوست دارم گفتم نمیشنوم بلند تر گفت: دوست دارم گفتم نمیشنوم داد زدو گفت : دوست دارم گفتم چی ؟ با تمام وجود فریاد زد من عاشقتم.... شنیدم.... سکوت کردیم و هردو دیگر آواز نخواندیم........ امیدوارم خوشتون بیاد من که خیلی حال کردم. (برای دیدن عکسها به ادامه مطلب بروید) (نظر چه میهمانان بی دردسری هستند مردگان.... نه به دستی ضرفی را چرک می کنند نه به حرفی دلی را آلوده تنها به شمعی قانعند و.... اندکی سکوت برای دیدن عکسها به ادامه مطلب بروید...............(نظر یادتون نره) سلام دوستان گرامی امیدوارم احوالتان مثل گل بهار تازه تازه باشه . اگر احوال من را خواستارید ملالی نیست جز دوری شما . دوری که امیدوارم به نزدیکیه گرم تبدیل بشه.چند تا از دوستان از شهرهای دیگه به من سر زدند و البته افتخار دادند . امیدوارم هر کجا هستند پیروز و موفق باشند.چه دوستان تئاتری و چه دوستان غیر تئاتری. من خیلی دوست دارم با این دوستان که در هر کجای کشور هستند رابطه ای دوستانه داشته باشم .و بالاخص از دوستان تئاتری خواستارم که اگر مایلند با بنده حقیر طرح همکاری بریزند و اگر مایلند که این رابطه هنری تشکیل بشه با من تماس بگیرند از دوستانی که مایلند تا با هم همکاری داشته باشیم با این شماره تماس بگیرند . با تشکر سعید شیخی ۰۹۱۹۱۸۲۲۰۶۷
هارولد پينتر نمايندة تأتر بريتانيا در نيمه دوم قرن بيستم است و احتمالاً بيش از هر نمايشنامهنويس زندة ديگري موضوع گزارشات آكادميك ميباشد. پينتر نمايشنامهها و فيلمنامههايي هم براي راديو، تلويزيون و سينما نوشته است. از جمله فيلمنامههايش ميتوان به مشهورترين آنها اشاره كرد: جوايز: پينتر دوباره ازدواج كرده است: زندگینامه صادق هدايت در سه شنبه 28 بهمن ماه 1281 در خانه پدري در تهران تولد يافت. پدرش هدايت قلي خان هدايت (اعتضادالملك) فرزند جعفرقلي خان هدايت(نيرالملك) و مادرش خانم عذري- زيورالملك هدايت دختر حسين قلي خان مخبرالدوله دوم بود. پدر و مادر صادق از تبار رضا قلي خان هدايت يكي از معروفترين نويسندگان، شعرا و مورخان قرن سيزدهم ايران ميباشد كه خود از بازماندگان كمال خجندي بوده است. او در سال 1287 وارد دوره ابتدايي در مدرسه علميه تهران شد و پس از اتمام اين دوره تحصيلي در سال 1293 دوره متوسطه را در دبيرستان دارالفنون آغاز كرد. در سال 1295 ناراحتي چشم براي او پيش آمد كه در نتيجه در تحصيل او وقفه اي حاصل شد ولي در سال 1296 تحصيلات خود را در مدرسه سن لويي تهران ادامه داد كه از همين جا با زبان و ادبيات فرانسه آشنايي پيدا كرد. برای یاسر عزیز و همسر گرامیش آرزوی موفقیت روز افزون دارم. ![]()
: برای ادامه اینجا کلیک کن بعد نظر بده:![]()

![]()
غروب دوشنبه غمگین ترین غروب دنیا . امروز یه بغضی تو گلوم گیر کرده انگار تموم غمهای دنیارو داره با خودش میکشه. وسط خیابون نه میتونم داد بزنم تا خالی بشم نه میتونم حرفامو با یکی بزنم چون مشکل من خود محرم راز منه .مگه میشه مشکلمو ببرم پیش خود مشکل . آخه بد بختی حتی نمیتونم گریه کنم . بد دلم گرفته. می خوام یه کاری بکنم. نمیدونم درسته یا نه ... ولی ...نمیدونم چی بگم حالم خیلی بده احتیاج به یه هم زبون دارم . خواهش میکنم یکی کمکم کنه ... اگه از دست کسی کاری بر میاد کمکم کنه ... دارم میمیرم...(میخوام برم یه جایی داد بزنم بگم یه میله تو سرمه ... میخوام درش بیارم ... اما هیچکس نیست کمک کنه ... هیچکس گوش نمیده ... گوش نمیده ...)اینارو آقای امپرسیون میگه که الان شامل حال منم میشه ... بخدا دارم کم میارم... اگه این تئاتر نبود حسابی دخلم اومده بود ... دارم کم میارم ... یکی کمکم منه![]()

![]()

![]()
* این خبرو اضافه می کنم که دیروز خبرش بهم رسید ..در بازخوانی متون همایش تئاتر قزوین متون " R.E.Q "نوشته آقای پیام لاریان به کارگردانی خودم و "اینجا کسی زنده نیست" نوشته و کارگردانی فرشته مصطفی پور مورد قبول داوران قرار گرفت . ![]()
![]()
![]()
)
: برای ادامه اینجا کلیک کن بعد نظر بده:![]()

![]()
![]()
: برای ادامه اینجا کلیک کن بعد نظر بده:![]()
![]()
هارولد پينتر تنها فرزنذ پدر و مادري يهودي در اكتبر 1930 در محلة هاكني شمال لندن متولد شد. پدرش خياط بود. او در فضايي سرشار از اظهارات يهود ستيزي بزرگ شد كه اهميت به سزايي در نمايشنامهنويس شدنش داشت. در شروع جنگ بينالمللي دوم، در 9 سالگي مجبور به ترك لندن شد و در دوازده سالگي به لندن بازگشت. پينتر ميگويد تجربة بمبارانهاي جنگ هيچوقت او را رها نكرده است.
در لندن به مدرسة گرامر هاكني رفت و در آنجا با گروهي از معلمان و دانشآموزان خوشفكر، پرانرژي و به لحاظ عقلي ماجراجو، آشنا شد. همين باعث شد تأتر و ضدفاشيسم مهمترين تأثير را روي او بگذارد. فضاي سالهاي بلافاصله بعدازجنگ لندن سرشار از خشونتهاي ضد يهود بود كه صداي تأتري پرشور و حرارت، و ارعابي كه به تدريج رخنه ميكند و در واقع نمايشنامههاي اوليهاش را شكل ميبخشد، چيزي از اين فضا در خود دارد.
در اين مدرسه نقش مكبث و رومئو و چند نقش ديگر را به كارگرداني ژوزف بررلي (Joseph Brearly) بازي كرد كه در انتخاب حرفه هنرپيشگي ترغيبش كرد. در سال 1948 بعداز مدرسه به آكادمي سلطنتي هنرهاي نمايشي (Royal Academy of Dramatic Art) رفت كه به دليل نارضايتي پس از دو ترم تحصيل، آنجا را ترك كرد. در سال 1949 دو بار به دليل سرپيچي از خدمت نظاموظيفه جريمه شد که اشارات زود هنگامي بر عزم مقاومت و مخالفتگرايياش دارد که در جهتگيري کلي و شکلگيري بسياري از نمايشنامههايش اثر گذاشته است.
در سال 1950 اولين اشعارش را منتشركرد و به خاطر اجراهاي شكسپير مشهور شد. از سال1951 تا 1957 با تورهاي تأتر سنتي سفر و نقشهاي تاريخي و عمدتاً شكسپير را بازي كرد. در اين سالها با نام ديويد بارون (David Baron) بازي ميكرد. هارولد پينتر در سال 1957 با نوشتن نمايشنامة اتاق (The Room) كه توسط دپارتمان هنرهاي نمايشي دانشگاه بريستول چاپ شد، خود را به عنوان نويسنده تثبيت كرد. اولين نمايشنامهاش، جشن تولد 1957(Birthday Party)، در 1958 در تأتر ليريك لندن به روي صحنه رفت و به دليل ابعاد افسانهاياش با شكست فاحشي مواجه شد و فقط يك هفته روي صحنه بود. اما بعدها بيشتر از ديگر نمايشنامههايش به روي صحنه رفت. از ابتداي دهه شصت پينتر به عنوان نمايشنامهنويس مشهور شد گرچه هنرپيشگي و كارگرداني تأتر را هم همزمان ادامه ميداد.
او را به عنوان مبتكر سبك نمايش جديدي به نام كمدي آزارنده (The Comedy of Menace) ميشناسند و نامش، پينترسك(Pintersque)، براي توصيف فضايي خاص به صورت صفت وارد زبان انگليسي شده است. تأتر پينترسك در ابتدا روايتي از تأتر پوچي تلقي ميشد اما صحيحتر آن است كه به عنوان چيزي منحصربهفرد تلقي شود. همانThe Comedy of Menace كه نوعي نمايش روانشناسي است كه درآن فاصلههاي مشخصي را بگومگوي شخصيتها پر ميكنند كه ممكن است تجسم ترسهاي يكديگر، احساس ناامني يا تمايلات جنسي پنهان باشند يا نباشند.
اين كمدي ژانري است كه در آن نويسنده، تسلط و اطاعت پنهان را در پيش پا افتادهترين گفتوگوها نشان ميدهد.
مجموعه آثار پينتر ناهمگن است. تقريباً نمايشهايي كه در اوائل كارش نوشته پينترسك است مثل (The Caretaker(1960), Birthday Party, The Homecoming(1965) ) كه بيش از همه به روي صحنه رفته و در برنامه درسي دپارتمانهاي زبان گنجانده شدهاند.
پينتر تأتر را به عوامل بنيادياش بازگرداند: فضاي بسته و گفتوگوي غيرقابل پيشبيني كه در آن آدمها اسير دست يكديگرند و از هم پاشيده شدن را بهانه ميكنند. با حداقل طرح (plot)، نمايشنامه از كشمكشي نيرومند و قايمموشكبازي بيان ِ متقابل شكل ميگيرد.
هارولد پينتر ميگويد به دنبال دورة اوليه رآليسم روانشناسي، مرحله دوم را كه تغزليتر بود با نمايشنامههايي از قبيل چشم انداز 1967(Landscape) و سكوت 1968 ادامه داده است و بالاخره به مرحله سياسي رسيده است. با كارهايي چون يكي براي جاده 1984 (One for The Road)، زبان كوهستان 1988(Mountain Language)، نظم نوين جهاني 1991(The New World Order). ولي اين تقسيمبندي به صورت دورهاي به نظر ساده كردن موضوع ميرسد زيرا بعضي نوشتههاي پرقدرتش را ناديده گرفته است. مثلاً ناكجاآباد 1974 (No Man’s Land).
از سال 1974 در كنار نويسندگي فعاليتهايي در زمينه حقوق بشر داشته است و اغلب مواضع جنجالي اتخاذ ميكند.
پينتر در سال 2002 به سرطان مبتلا شد؛ با اين حال از تلاش نايستاد و در سال 2005 كانديداي جايزة نوبل ادبيات شد. رقيبان او نويسندة ترك «اوران پاموك» و شاعر سوري «آدونيس» بودند كه به نظر از او جلوتر ميآمدند زيرا در 10سال اخير 9 جايزه ادبيات نوبل به اروپا تعلق گرفته بود و از طرفي اگر جايزه به اديبي انگليسي اهدا ميشد دومين جايزه نوبل ادبيات براي انگلستان ظرف 5 سال بود. بنابراين از آكادمي سوئد انتظار ميرفت كه به قارة ديگري به خصوص آسيا توجه كند.
پينتر با بردن جايزة ادبيات نوبل باعث درگيري بحثهاي گوناگوني شد كه تصميم آكادمي را از جهاتي انتخابي گريزناپذير از عوامل سياسي ميدانستند زيرا اينطور گمان ميرود که جايزة نوبل اغلب به کساني مثل «الکساندر سولژينيتس» از شوروي و «گونترگراس» نويسندة صريحالهجة آلماني تعلق ميگيرد که در زماني مشخص موضع سياسي دلسوزانهاي گرفته باشند.
با اين حال گرچه ممكن است عقايد سياسي پينتر عاملي به شمار آمده باشد، اما اين جايزه از نظر هنري بسيار موجه است و دستاوردهاي نمايشي و ادبي پينتر، يك سروگردن بالاتر از ساير نويسندگان انگليسي است. در هر حال، انتقاد صريح پينتر از سياست خارجي آمريکا و مخالفتش با جنگ عراق، بدون شك او را از جنجاليترين برندگان جايزه افتخارآميز نوبل ادبيات كرده است.
پينتر فرداي روزي که مطلع شد برندة جايزه نوبل شده در مصاحبهاي تلفني با روزنامهنگاري سوئدي گفت كه نميتواند حرف بزند و اين خبر او را از پاي درآورده است و براي دريافت جايزه و سخنراني به استكهلم خواهد رفت. اما حالش رو به وخامت گذاشت و سخنراني خود را با عنوان «هنر، حقيقت، سياست» ضبط كرد و به آكادمي فرستاد كه همزمان
در دنيا پخش شد. پينتر سخنرانياش را اين طور شروع ميكند:
«در سال 1958 نوشتم:«تشخيص بين اينكه چه چيز واقعي و چه چيز غيرواقعي است سخت نيست، همينطور بين چيزي كه درست است و چيزي كه غلط است. لازم نيست چيزي درست باشد يا غلط، ميتواند هم درست باشد هم غلط. اعتقاد دارم كه اين تأكيدها هنوز هم در كشف واقعيت از طريق هنر، كاربرد دارد. بنابراين به عنوان يك نويسنده از اين تأكيدها حمايت ميكنم ولي به عنوان يك شهروند بايد بپرسم:«درست چيست؟ غلط چيست؟»
پيشخدمت (The Servant (1963))، حادثه (The Accident (1967))، بينابين رفتن (To Go Between (1971)) و زن ستوان فرانسوي (The French Lieutenant's Woman (1981)) (كه براساس رمان «پيچ در پيچ» جان فولز(John Fowles) نوشته است).
ـ Commander of the British Empire (CBE)
- جايزه شكسپير (هامبورگ)
- جايزه اروپايي براي ادبيات (وين)
- جايزه پيراندلو (پالرمو)
- جايزه بريتانيايي ادبيات ديويد كوهن
- جايزه لورنس الوير
- جايزه ويلفرد اوئن براي شعرجنگ (War) كه عليه امريكا است
- جايزه يك عمر دستاوردهنري به افتخار مولير
- جايزه نوبل ادبيات
1956 با «ويوين مرچنت» هنرپيشه
1980 با «ليدي آنتونيا فريزر»![]()

در سال 1304 صادق هدايت دوره تحصيلات متوسطه خود را به پايان برد و در سال 1305 همراه عده اي از ديگر دانشجويان ايراني براي تحصيل به بلژيك اعزام گرديد. او ابتدا در بندر (گان) در بلژيك در دانشگاه اين شهر به تحصيل پرداخت ولي از آب و هواي آن شهر و وضع تحصيل خود اظهار نارضايتي مي كرد تا بالاخره او را به پاريس در فرانسه براي ادامه تحصيل منتقل كردند. صادق هدايت در سال 1307 براي اولين بار دست به خودكشي زد و در ساموا حوالي پاريس عزم كرد خود را در رودخانه مارن غرق كند ولي قايقي سررسيد و او را نجات دادند. سرانجام در سال 1309 او به تهران مراجعت كرد و در همين سال در بانك ملي ايران استخدام شد. در اين ايام گروه ربعه شكل گرفت كه عبارت بودند از: بزرگ علوي، مسعود فرزاد، مجتبي مينوي و صادق هدايت. در سال 1311 به اصفهان مسافرت كرد در همين سال از بانك ملي استعفا داده و در اداره كل تجارت مشغول كار شد.
در سال 1312 سفري به شيراز كرد و مدتي در خانه عمويش دكتر كريم هدايت اقامت داشت. در سال 1313 از اداره كل تجارت استعفا داد و در وزارت امور خارجه اشتغال يافت. در سال 1314 از وزارت امور خارجه استعفا داد. در همين سال به تامينات در نظميه تهران احضار و به علت مطالبي كه در كتاب وغ وغ ساهاب درج شده بود مورد بازجويي و اتهام قرار گرفت. در سال 1315 در شركت سهامي كل ساختمان مشغول به كار شد. در همين سال عازم هند شد و تحت نظر محقق و استاد هندي بهرام گور انكل ساريا زبان پهلوي را فرا گرفت. در سال 1316 به تهران مراجعت كرد و مجددا در بانك ملي ايران مشغول به كار شد. در سال 1317 از بانك ملي ايران مجددا استعفا داد و در اداره موسيقي كشور به كار پرداخت و ضمنا همكاري با مجله موسيقي را آغاز كرد و در سال 1319 در دانشكده هنرهاي زيبا با سمت مترجم به كار مشغول شد.
در سال 1322 همكاري با مجله سخن را آغاز كرد. در سال 1324 بر اساس دعوت دانشگاه دولتي آسياي ميانه در ازبكستان عازم تاشكند شد. ضمنا همكاري با مجله پيام نور را آغاز كرد و در همين سال مراسم بزرگداشت صادق هدايت در انجمن فرهنگي ايران و شوروي برگزار شد. در سال 1328 براي شركت در كنگره جهاني هواداران صلح از او دعوت به عمل آمد ولي به دليل مشكلات اداري نتوانست در كنگره حاضر شود. در سال 1329 عازم پاريس شد و در 19 فروردين 1330 در همين شهر بوسيله گاز دست به خودكشي زد. او 48 سال داشت كه خود را از رنج زندگي رهانيد و مزار او در گورستان پرلاشز در پاريس قرار دارد. او تمام مدت عمر كوتاه خود را در خانه پدري زندگي كرد.![]()
: برای ادامه اینجا کلیک کن بعد نظر بده:![]()
![]()
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |






